راستش را بــگو
 وقتی دستـــم را گرفتی
 کدام خط دستـــم را
 دستکـــاری کردی
 که سرنوشتم از سر نوشته شد ...



چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, |

 

چرا زود قضاوت میکنیم ؟

 

چرا زود تصمیم میگیریم ؟

 

چرا زود اعتماد میکنیم ؟

 

چرا هیچ وقت نمیتونیم فراموش کنیم ؟

 

چـــــــــرا ؟ ....

 



سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, |

 

 

خداجونم , میدونم که دعا کردن سرنوشت بد رو از ما دور میکنه و باعث تغییرش میشه , پس این بار هم مث همیشه دستامو بلند میکنم و از کسی خواسته هامو میخوام که هیچ وقت منت سرم نمیزاره و هرگز ازم نمیخواد که جبران کنم ! خدا جون آرزوهامو فقط به خودت میگم ,, به تو که هیچ وقت پشتتو به من نمیکنی , تو که رازدار ترینی  . 

 

خدا جونم , فقط از تو میخوام , فقط از خودت کمک میخوام , تو که هیچ وقت غرورمو جریحه دار نمیکنی , هیچ وقت کارهایی که برام انجام دادی رو به رخم نمیکشیو تحقیرم نمیکنی .. 

 

خدای بزرگ , امشب باز دلم میخواد نماز بخونم ,, خیلی وقته نخوندم ,, میدونم واسه همینم هست که , این روزا حالم پریشون بود .. فک میکردم تو منو فراموش کردی ... اما نه ..کسی که فراموش کرده بود , من بودم ,, خداجونم ,  دیگه هیچ وقت فراموشت نمیکنم , امشب تو دلم دعا می کنم طوری که هیشکی جز خودت ندونه که چقد گرفتارم , و مث همیشه به خودت پناه میارم و ازت میخوام که اگه به صلاحه دعاهامو مستجاب کنی , اول از هرچیز برا اون بیماری دعا میکنم که مدتهاس در حالت کما به سر میبره و معلوم نیست که موندنی باشه یا ...  

 

برا اون خونواده ایی دعا میکنم که مدتهاس گمشده ایی دارن و با هر صدای در یا زنگ تلفنی , قلبشون تو سینه فرو میریزه , هر لحظه چش به راه خبری هستن , دعا میکنم  که هرچه زودتر خبر خوشی از عزیزشون به دستشون برسه , و اونا از دل نگرانی و چشم انتظاری که سختترین دردها هستن خلاص شن . 

 

برای اون دختر نوجوانی دعا میکنم که خونواده ش دچار تنگدستی و فقر هستن و اون آرزوی خیلی چیزهارو در سر داره , و جلوی دوستاش سرش پایینه  و از خیلی امکاناتی که هم سن و سالاش دارن محرومه  .. ولی چون پدرو مادرشو خیلی دوست داره .. و تلاششون رو میبینه ,, هیچی نمیگه ,, برای اون که شب و روز رو با رو یاهاش سر میکنه, دعا میکنم و ازت میخوام  تموم تنهایی و نیازهاشو پر کنی ,, 

 

برا اون آدمی دعا میکنم که از پیشرفت دوستش یا همکارش یا همکلاسیش یا .... حسادت میکنه , برا اون که هرلحظه رنج میبره و بخیلی میکنه , و بشتر از همه به خودش لطمه میزنه و با عث اذیت و آزار خودش میشه , دعا میکنم و ازت میخوام که قلبش صاف بشه و هرچی رو که برای خودش میخواد برا دیگرون هم بخواد ,, 

 

برای خواهر مهربونم دعا میکنم , سوفیا , که خدا کنه همیشه مث امشب شاد و خندون باشه , و هیچ وقت دیگه خسته نباشه ,, به آرزوهاش برسه و زندگی خوبی رو کنار خونواده ش داشته باشه ,, 

 

برای خواهر عزیزم  دعا میکنم , ساناز , که هر مشکلی داره به زودی حل بشه و زندگی براش شیرین و رویایی باشه ,  هیچ وقت عزیزانشو  از دست نده . 

 

و برا خونواده ایی دعا میکنم که , اون ور کره ی زمین هستن , که خیلی شبابا شکم گرسنه چش رو هم میزارن ,  خدا یا تو کارت همیشه درسته , هیشکی مث تو نیست , اما این صلاح نیست که این همه نعمت به ما دادی ولی  باز رو زمینت آدمایی هستن که واسه خرجشون اعضای بدنشونو می فروشن ,  خدایا نمیخوام هیچ آدمی کلیه شو بفشروشه , خدایا از ما بگیر بده به اونا , نزار ماها خوشی بزنه زیر دلمون , ولی بچه های اونا از گرسنگی بمیرن ! 

 

خدای خوب و مهربونم , در آخر ازت میخوام که مامان و بابام و برام نگه داری ,  میخوام تا آخرین لحظه ی عمرم کنارشون باشم , دلم براشون تنگ شده , خدایا خوب مواظبشون باش ... 

 

 

 

 

 


 

 

 

                                 آمیــــــــــن یا رب العالمین                                    

 



دو شنبه 29 خرداد 1391برچسب:, |

 Salam 

??eee Aji  chera diruz inghad khasteh budi

nabinam khastegito Aji  Ke in khaharet az zendegi khaste mishe  ..

Ajiiii in Keyboarde man Baz ghati karde ...nemitoonam farsi betypam  

??JoOnam Dare Darmyad ta ye kalame minvisam ...shanse Daram

Inam Engar DoOS nadare Por harfi konam  Ama Doros mikonamesh O Ba ye Darya Harfe Tazeh Myam 

?Rasti Aji sofya ?? ino yadete 

...man hanoOzam Balad nistam Bezanam  ama say mikonam yad begiram  ghole mardOone midam 

AkhJoO0OoN ...Yad Gereftaaaaaam ... eeeeeee nashod ..in ke raghse bararaei ke He he 

Nakheyr man balad besho nistam...  vali ghol midam inbar Dorost Bezanam ....Bebin.....Ey vay zaye shodam Baz  ...

Eshkal nadare Badan yadam bede 

Shabet Khosh Aji

Omidvaram Dg Hichvght KHASTE nabinamet 

Ishalla hamishe shad Bashio Salamat 

BoOs 

...



یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, |

تقدیم به آجی یه دونه م 

اینقد چهره ت پر احساسه که درد هامو میبره

حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره

اینقد زیباست لبخندت که اخمامو میشکنه

من خاموشم اما مطمئنم که قلب تو روشنه

واسه یه بار بشین به پای حرفام

از ته قلبم تورو میخوام

وابسته ت شدم و به تو کردم عادت

دیوونتم عشقم تو باید مال من باشی

اینقد مهربونی که هیشکی نمیخواد از تو بگذره

حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره

اینقد دلنشینه خیالت که هر لحظه ایی بامنه

من زنده ام و نبضم فقط با وجود گرم تو میزنه



یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, |

   

سلام 

آجی سوفیای عزیزم , امشب میخوام  مث همیشه پر حرفی کنم و حرفامو برات بگم و از خودم و خودت  بگم و از......., تا بدونی که برام عزیزترینی   ... تا بدونی الان جز تو دیگه هیشکیو ندارم  روزگار عجیبی بود.. دوستامو از دست داده بودم , دوستای قدیمی مو دوستای دوران بچه گی رو و حتی دوستای مجازی رو,, من اینو هیچ وقت بهت نگفتم که ساناز یکی از بهترین دوستای من بودو یه شب که خیلی حالم بد بود که حتی قصد داشتم دیگه هیچ وقت نت نیام و اکانت فیس بوکم رو هم دی اکتیو کردم ,, چون احساس میکردم دیگه تو دنیای مجازی هم جایی برام نمونده ,, دلم از آدمای تو چت گرفته بود ,, اون مدت همه چی یه جوری شده بود ,, عجیب , غریب ,, حتی فکرش اذیتم میکنه ,, تنها جایی که داشتم نت بود, تنها چیزی  بود که تنهاییمو پر میکرد ,,  اما دیگه دلم نمیخواس بیام ,, تا اینکه اون شب وقتی تو چت گروه داشتم با یه چند نفر خیلی تند و با عصبانیت حرف میزدم و خواستم دعوا راه بندازم  ,, با ساناز آشنا شدم ,, یادمه اونشب دلم از یه طرف دیگه هم پر بود  آخه اون موقع چشمام خیلی ضعیف شده بودن دیگه نتونستم مدرسه برم  و درسم و ادامه بدم ,, عقب افتادم از درسام ,, فکر اینکه سال دیگه دوستای من همه شون دانشگاه میرن و من باید باز روزای تکراری رو سر کنم حالمو بدمیکرد ..  باز تنها شدم ... 

ساناز اون شب تا صبح با من حرف زد , به تموم حرفایی که از سوم ابتدائی تا الان میخواستم بریزم بیرون و کسی نبود که گوش کنه , گوش کرد ,, به من گفت ( آجی ) گفت از این به بعد تو خواهر منی , راستش اول حرفاشو باور نداشتم , چون دل خوشی از آدمای تو چت نداشتم , اما بعدش بم ثابت شد که راست میگه , خوب و ساده بود و با تموم آدمای دیگه فرق میکرد , بهم گفت : حیفه اکانتتو دی اکتیو نکن , باز برگرد فیس بوک , این حرفش تا مدتی هی تو گوشم تکرار میشد ,, خدا جونم چه شب عجیبی بود , درست زمانی که میخواستم واسه همیشه ترک کنم , این فضارو اون اومد و مث یه فرشته باهام رفتار کرد , تا خود صبح من حرف زدم و اون گوش کرد , باز فرداش با هم حرف زدیم و وب دادیم و همدیگه رو دیدیم  ,, دیگه از اون روز به بعد بی هیچ دلیلی دوستیمون سرد شد  

  اون هیچ وقت نمی اومد , ان نمیشد , تا منم فهمیدم که شاید اون نمیخواد کسی مزاحمش بشه , اصن شاید اون شب فهمیده بود من حالم خوب نیست , خواست کمکم کنه ! اما اون قول داد تا همیشه دوستم باشه  ولی الان حتی یه افف هم واسه هم نمیزاریم ... الان چند ماه از اون شب میگذره .. به خاطر آجی ساناز من باز برگشتم نت , باز اکانتمو تو فیس بوک اکتیو کردم ,, گفتم دیگه اینجا تنها نیستم ,, اما اونم از دست دادم ,, الانم هرروز عکساشو نگا میکنم تو پروفایلش ...آجی دوست دارم هیچ وقت فراموشت نمیکنم !! دیگه هم مزاحمت نمیشم ...

  ولی یادمه یه بار دیگه باهاش حرف زدم تو این مدت دیدم که ان شد ,, گفتم آجی باور کن من به خاطر تو باز اینجا اومدم وگرنه خودم از این فضا بدم میاد ,  فک کنم حرفمو باور نکرد ... و منم دیگه مزاحم نشدم ... 

اصن نمیدونم چرا ساناز با من سرد شد ... دیگه بعد از اون قول دادم هیچ وقت حرف هیشکی رو باور نکنم و با هیشکی صمیمی نشم ,, یه مدت حالم خوب نبود ,, همه ش تو فکر بودم که چرا آدما واقعا اینطوری شدن !؟ چرا دوستی داره از بین میره ؟!

  اما بعدش دیگه با خودم عهد بستم که همیشه شاد باشم و مث دیوونه ها بخندم , همین کار رو هم کردم , پستهای خنده دار میزاشتم تو فیس بوک , گفتم بخندم  و بقیه رو هم شاد کنم ,  اما آجی سوفیا اینا از روی شادی نبودش ,, نیست که بریدم , دیگه چاره ایی نداشتم ,, ولی خداییش راس میگن خنده خعلی خوبه ها  ..  

تو اون چند وقت اینقد شاد بودم که تموم غمهامو فراموش کرده بودم ... با دوستامم زیاد چت نمیکردم چون همه ش حرفای مسخره میزدم و خندیدن و اینا ,, اگه یه شب گروهی رو نمیزاشتم رو سرم  اون شب سحر نمیشد  ...

تا اینکه تورو دیدم و ادد کردم , اصلا وقتی که عکستو نگا میکردم  , دلم میگرفت , آجی اون همه غم که تو اون عکس , تو چهره ی تو میبینم  ... 

تو اون شب به من گفتی : wlc azizam

منم گفتم : جان دلم  مرسی . 

بعد تو گفتی : khobi 

منم گفتم : ............... 

آجی دوس داشتی همه شو برات میگم , راستش من به تو شک کرده بودم , اصن نمیخواستم دوست شم نه با تو نه باهچ کس دیگه ای ,, چون دل خوشی از دوستی نداشتم  ..

شک کرده بودم که پسری نه دختر ,, البته ببخشید که رک میگم , چون آخه تو فقط سه تا عکس از خودت داشتی که زیاد شبیه هم نبودن ,  تازه قیافه تم به سنت نمیخورد .. دیگه من کاملا مطئن شدم که تو پسریو خودتو دختر جا زدی  .. 

روز بعدش من از ظهر تا شب هم تو یاهو هم تو فیس بوک ان بودم , اما تو حتی یه پی ام هم ندادی و منم که نمیخواستم دیگه با کسی صمیمی شم , خب منم سلام ندادم  ...

اما بعدش که بیشتر بات آشنا شدم و حرف زدم و اینا , به طور عجیبی بت وابسته شدم , اون عکست !! آدم میتونه مشخص غم رو ببینه تو چهره ت !! آجی من باهات حرف زدم ,, حرف زدم ,, حرف زدم ,, بهت عادت کردم ,, دیگه به امید تو میومدم ,, یادته اون شب اینقد حرف زدم که دیگه خودمم خجالت میکشیدم  ... اصن نمیدونم چرا به طور عجیبی باهات راحت بودم .. همه ش چهار پنج روز بود که باهات دوست شده بودم اما احساس میکردم خیلی وقته میشناسمت , منو درک کردی , آجی وقت پام گذاشتی یه هفته , یادت نیست ؟؟!

اگه یه روز بات حرف نمیزدم , احساس خفه گی میکردم ,, تا دیدم که خیلی برام عزیز شدی , اصن مث یه خواهر واقعی دوست داشتم و دارم , تو خوبی آجی , تا جایی که یادم باشه بم دروغ نگفتی هیچ وقت , من باورم نمیشد که دیگه بعد از آجی ساناز خدا یه آجی خوب دیگه بم بده , به خاطر همین من حرفاتو یه خورده باور نداشتم اصن شک کرده بودم به این همه خوبی  تا اینکه اون شب بی هیچ دلیل حرف زشت زدم  چون مخواستم بدونم چطور برخورد میکنی ,, اما تو باز چیزی نگفتی ...آجی من معذرت میخوام عزیزم ..

آجی من باز خیییییلی پر حرفی کردم ... اما بقیه ی حرفامو چیکار کنم ؟؟!!  

  اگه الان بودی گوش میکردی حرفامو .. ولی حیف که آجی تو الان اون ور دنیایی و من اینور دنیا ... اما اشکال نداره , مگه نشنیدی که دوری قلب هارو به هم نزدیک میکنه ?!

آجی سوفیا کاش تو و آجی ساناز باهم دوست میشدین ,, اونم مث تو ماهه .. من الانم به خاطر تو اینجام , وگرنه بت گفته بودم که قرار بود وقتی رفتم خونه ی آجیم دیگه نت نیام ... اما باز احساس میکردم چیز بزرگی رو اینجا جا گذاشتم .. اون دوسه روزی که نمی اومدم دوسه سال گذشت ,, آخه خونه نبودم ,, آجی  میدونی  که تا دیشب هم با سیستم یکی از دوستام اینجا بودم آخه کامی خودم  همرام نبودش  .. اما همین نیم ساعت قبل آجیم برام آوردش ..

  آجی سوفیا , اگه تورو نداشتم اینبار دیگه هیچ وقت نت نمی اومدم ,, چون همه ش به نظرم وقت تلف کنی بود ,, اما الان تو هستی , باور کن من هیچ وقت تورو دوست فیس بوکی نمیدونم ,, تو خواهر خوب منی .. مث خواهرای خودم ,, 

 وای آجی نمیدونی اون شب که بعد از سه چهار سال من ان شدم تا این یاهو بالا اومد تو دلم غوغا بود ,,  همه ش خدا خدا میکردم که ان باشی ,, اصن باورم نمیشد که منو به یاد داشته باشی .. اما تا ان شدم تو پی ام دادی ... وای خدا ...چه حس خوبی .. دوباره تونستم با آجیم حرف بزنم ,, تازه تو توی وبلاگ هم برام حرفاتو نوشته بودی اون لحظه جرات نکردم برم بخونم , چون مطمئن بودم گریه م میگیره , وااای آجی سوفیا  تو اون لحظه ایی که پی ام دادی , اصن من گیج شدم نمیدونستم چی  باید بگم , 

اگه کنارت بودم تو اون لحظه محکم دستاتو می گرفتم تا دوستیمون صد برابر شه  ... 

آجی شرمنده تم به خدا ,,, باز پرحرفی کردم من ... باورم نمیشه ببین چی نوشتم !!!!  

اما من هنوز حرفام تموم نشده که  ... 

به قول معروف خجالتم خوب چیزیه  اینم خجالت ..... 

راستی امشب هم وقتی که خواستی خدافظی کنی من اذیت کردم یه خورده  , ببخشید ,, نترس با خیال راحت هم بخواب اصلا سوسک نمیفرستم خدمتت  ... 

خب آجی , اینجا تمومش میکنم تا بعد , از این به بعد هر روز میام اینجا و برات می نویسم و باهات حرف میزنم , مگر اینکه ( ترک دنیا کنم ) ... 

بخونی یا نخونی این حرفارو من باز ممنونتم ,, شبت خوش 

 

                                    آجی ساناز , آجی سوفیا                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              من و تو تا ابد....

           

 



شنبه 27 خرداد 1391برچسب:, |